شعر امام زمان(عج) از حاج مجتبی روشن روان

 

ما را به یک اشارة ابرو خراب کن

با یک نگاه غورة ما را شراب کن

گمگشته‌ایم در دل صحرای بیکسی

ای سورة مبارک طهٰ شتاب کن

نبض قنوت از نفس افتاده العجل

امّن‌یجیبِ خسته دلان مستجاب کن

یا صاحب‌الزّمان به خدا می‌روم ز دست

اصلاً مرا تو گبر و یهودی حساب کن

عمرم گذشت بی‌ثمره در حجاب جهل

یک لحظه روی خویش برون از حجاب کن

بر مردم عراق و فلسطین چه می‌رود

فکری به حال امّت ختمی مَآب کن

من تا به حال گرچه به دردت نخورده‌ام

صبح ظهور روی غلامت حساب کن

گفتیم با خدای ، وقتِ الستُ بربّکم

ما را برای سینه‌زدن انتخاب کن

ما را که وقت موت با ملک‌الموت کار شد

سینه‌زن غریبی زینب خطاب کن

کفّارة برودت حالم دل مرا

در آتش فراق ، نگارا عذاب کن