ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺍﮔــﺮ ﺍﺯ ﺳـﺮ ﺗﻮ ﺷــﺎﻝ ﺑـﯿـﻔﺘـﺪ

ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺍﮔــﺮ ﺍﺯ ﺳـﺮ ﺗﻮ ﺷــﺎﻝ ﺑـﯿـﻔﺘـﺪ
ﺩﺭ ﺭﻭﺡ ﻣـﺴـﻠـﻤـﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﺍﺷـﮑـﺎﻝ ﺑـﯿـﻔﺘﺪ

ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﺳﺖ،
ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﮔﺮ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﺎﻝ ﺑﯿﻔﺘﺪ !...

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺁﻟﺖ ﻗﺘــّـﺎﻟﻪ ﯼ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ
ﮐﺎﻓـﯿـﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ ﭼـﺎﻝ ﺑﯿﻔﺘﺪ

ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﻬﻮﻩ ﯼ ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ
ﺗـﺼـﻮﯾﺮ ﻣـﻦ ﺍﯼ ﮐـﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓـﺎﻝ ﺑﯿﻔﺘﺪ

ﻣﻦ ﺣﻞ ﺷﺪﻩاﻡ ﺩﺭ ﺗﻮ ﻭ "ﻣﻦ" ﺑﯽﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻫــــﺮﭼـﯿـﺰ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺧﻞ ﺣـــﻼﻝ ﺑﯿﻔﺘﺪ؛ ...

ﺑﺎﯾـﺪ ﺑـﺮﺳﺪ ﻣﯿـﻮﻩ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ، ﺑﻌﺪ !
ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﻣـﯿـﻮﻩ ﯼ ﺩﻝ ﮐﺎﻝ ﺑﯿﻔﺘﺪ

منوره سادات نمایی

موج عشق تو گر شعله به دلها بكشد

موج عشق تو گر شعله به دلها بكشد
رود را از جگر كوه به دريا بكشد
گيسوان تو شبيه است به شب اما نه
شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد
خودشناسي قدم اول عاشق شدن است
واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد
عقل يكدل شده با عشق، فقط مي ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد
زخمي كينه ي من اين تو و اين سينه ي من
من خودم خواسته ام كار به اينجا بكشد
يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري است
واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

مثل سابق غزلم ساده و باراني نيست

مثل سابق غزلم ساده و باراني نيست
هفت قرن است در اين مصر فراواني نيست
به زليخا بنويسيد نيايد بازار
اين سفر يوسف اين قافله کنعاني نيست
حال اين ماهي افتاده به اين برکه خشک
حال حبسيه نويسي است که زنداني نيست
چشم قاجار کسي ديد و نلرزيد دلش
بشنويد از من بي چشم که کرماني نيست
با لبي تشنه و بي بسمل و چاقوئي کند
ما که رفتيم ولي رسم مسلماني نيست
عشق رازيست به اندازه‌ي آغوش خدا
عشق آن گونه که مي‌دانم و مي‌داني نيست

حامد عسکري

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است
ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم

زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت

در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان

ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت

کوی تو که آواره هزاری دارد

کوی تو که آواره هزاری دارد
هرکس به خود آنجا سر و کاری دارد 
تنها نه منم تشنه‌ی دیدار، آنجا
جاییست که خضر هم گذاری دارد

 وحشی بافقی

از طلعت زیبای تو گر پرده برافتد

از طلعت زیبای تو گر پرده برافتد
ماه از نظر مردم صاحب‌نظر افتد
گر پیش رخت گل بزند لاف نکویی
از شاخه به یک جنبش باد سحر افتد
در باده عشق تو ندانم چه اثرهاست
کز خویش هر آن کس که خورد بی‌خبر افتد
با کام هوس هر که ره عشق تو پوید
با هر قدمی مرحله‌ای دورتر افتد
ای حجت ثانی‌عشر ای مهر جهان‌تاب
از طلعت زیبای تو کی پرده برافتد؟
گر دیدن روی تو به مرگ است میسر
با شوق دهم جان که به رویت نظر افتد
از فخر زنم طعنه بر افلاک چو گردی
گر رهگذرت بر من بی پا و سر افتد
ای منجی عالم ستم و جور شد از حد
باز آ که ز دست متعدی سپر افتد
پر مظلمه شد دهر بیا تا شجر عدل
در سایه جان‌پرور تو بارور افتد
گر قوت دل منتظران خون جگر شد
غم نیست چو وصل تو به خون جگر افتد
ای منتقم خون شهیدان ره حق
مپسند که خون‌های مقدس هدر افتد
گویند دعای سحری راست اثرها
لطفی که دعاهای «وفا» کارگر افت